زمان جاری : سه شنبه 31 فروردین 1400 - 9:39 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم

ads
تعداد بازدید 698
نویسنده پیام
amir-admin
آنلاین

ارسال‌ها : 841
عضویت: 11 /8 /1391
محل زندگی: گــرگـــان
شناسه یاهو: jazzab.online
تشکرها : 291
تشکر شده : 190
داستان کوتاه عاشقانه
داستان توهم

این داستان عاشقانه نیست اما حتما بخونید

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:دوستم تعریف
می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از
جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از
وسط جنگل رد میشه!

این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی،
٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم
روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی
روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت
فرمون و صندلی جلو نیست!!!

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو
باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده
بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو
نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما
داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.



IP: وارد شده
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»

آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»

آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»

عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»

زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:«
نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و
نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را
دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا
موفقیت را دعوت نکنیم؟»

فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»

مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»

عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»

پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »



آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.

او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:

« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.

نجات دهندگان می گفتند:

“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی
خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان
مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک
لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ چهار سال پیش
هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ۴ سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.متحیر از این مساله کارش را
تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می
خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شدیدا منقلب شد.

چهار سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی میتوانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.



از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم
است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک
خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه
شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک،
شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب
مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که
در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی
مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا
بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور
است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…



چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن
پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می
کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و
دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس
کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد
پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند.
عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و
وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن
شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق
تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که
هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک
اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از
بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته
ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف
هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم
داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر
به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.



یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در
داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را
ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به
همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام.
برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می
زنم.



در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که
بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین
شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و
سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ
بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد
عشق و آرامش





استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم
هنگامى كه خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌كنند و سر هم داد می‌كشند؟



شاگردان فكرى كردند و یكى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.



استاد پرسید: این كه آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با
وجودى كه طرف مقابل كنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى
ملایم صحبت كرد؟ چرا هنگامى كه خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟



شاگردان هر كدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچكدام استاد را راضى نكرد...



سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى كه دو نفر از دست یكدیگر عصبانى هستند،
قلب‌هایشان از یكدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این كه فاصله را جبران كنند
مجبورند كه داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله
بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر كنند.



سپس استاد پرسید: هنگامى كه دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟



آنها سر هم داد نمی‌زنند بلكه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌كنند.



چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیك است. فاصله قلب‌هاشان بسیار كم است.



استاد ادامه داد: هنگامى كه عشقشان به یكدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟



آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌كنند و عشقشان باز هم به یكدیگر بیشتر می‌شود.



سرانجام، حتى از نجوا كردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یكدیگر نگاه می‌كنند!



این هنگامى است كه دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...
داستان زیبا من اینو می دونستم

و من اینو می دونستم

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.



میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من
خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش
نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش
متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست
بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی
هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه
“خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت
سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند
زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من
باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت
:”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم
روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها
روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.
اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه
بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با وقار خاص و
آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من
دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد.
من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من
اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟
متشکرم”

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی
خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ،
یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو
نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی
به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم
که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما ….
من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”ا

شاید شبیه قصه ی من باشه : آخه من خجالت می کشم بهت بگم..
شاخه گل خشکیده





قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...







این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده
ام بودند.توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .



چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .



تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .



تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.



از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،



با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...



در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی
فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این
عشق یکطرفه نیست.



وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.



به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .



اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست
قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.



ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.



محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق
را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم
تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه
مینوشت.



هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !



اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی
وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم
ریخت .



>این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور
عشق محسن بود .باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده
باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود
که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت
محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .



آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!



من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .



محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .



برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .



آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت .
از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش
نرفته ام .



مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار
دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.



هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:



این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود .
دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی
مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ،
برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ،
حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .



بعد نامه یی به من داد و گفت :



این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))



مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .



اما جرات باز کردنش را نداشتم .



خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.



مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ،
طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .



_ سلام مژگان . . .



خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .



مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .



چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !



مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد



و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .



_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟



در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم



_ س . . . . سلام . . .



_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟



یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .



این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .



حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .



تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .



آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی
به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .



وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور
نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را
بشکند !



چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .



مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .



حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن
چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به
همه جای بدنم سرایت کرد .



داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم
و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و
چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .



قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .



بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز
بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.



ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .



به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان
که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی
در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل
مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی
روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای
تو باشد . جلو رفتم و . . .



بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .



اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با
دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو
رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …



گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی
بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق
در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .



چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که
ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن
چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.



اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.



ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.



سید مجید بابائی
نهایت ابراز عشق



یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن
گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم
گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق
می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را
برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی
که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی
به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر
ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر
راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات
کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد
زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت
شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن
زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن
آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه
فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها
گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو
بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت
بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه
زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و
یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ
مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم
برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


امضا کاربر

----------------------
میزی برای کار ، کاری برای تخت

تختی برای خواب ، خوابی برای جان

جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد

یادی برای سنگ ، این بود زندگی !!


----------------------
یکشنبه 03 دی 1391 - 14:54
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از amir-admin به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: police &

پاسخ ها

amir-admin
آفلاین



ارسال‌ها : 841
عضویت: 11 /8 /1391
محل زندگی: گــرگـــان
شناسه یاهو: jazzab.online
تشکرها : 291
تشکر شده : 190
پاسخ : 1 RE داستان کوتاه عاشقانه
آرزو دیدن ستاره :



خانه ی قبلی ما در طبقه ی اول واقع در یک آپارتمان بود که دور تا دور آن را
ساختمان های بلند احاطه کرده بودند.پنجره ی اتاق من نرده ی آهنی و توری
داشت.آرزویم این شده بود که شبها موقع خواب ستاره ها را ببینم و با شمردن
آنها و آرامشی که زیباییشان به من میدهد به خواب روم.برای رسیدن به این
آرزو آرزو می کردم که به طبقه ی آخر یک سا ختمان بلند رویم.آرزویم براورده
شد اما آرزویم براورده نشد.ما به طبقه ی آخر آمدیم اما ستاره ها رفتند.کجا
نمیدانم.شاید پشت ابرهای سیاه خود را پنهان کرده اند.دیگر آرزویم شمردن
ستاره ها نبود بلکه دیدین آنها فقط برای یک لحظه بود.

آری چند صبایی است که دیگر آسمان شهر من ستاره ندارد.ماه تنها مانده.کودکان
تازه متولد شده در شهر من دیگر معنای ستاره را نمیدانند.دیدن ستاره ها
برای آنها حتی آرزو هم نیست.افسانه است و باید در کتاب ها دنبال آن
بگردند.آری ستاره دیگر افسانه است افسانه.
گل سرخي براي محبوبم







" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي



انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.



او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت



دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک



کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور



يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در



حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني



ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي



نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.



"جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري



با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم



عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه



نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي



حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست



عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان"



قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت



باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات



خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو



مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت



بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما 7



چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني



داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي



زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس



سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر



داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد.



اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به



آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک



تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود.



زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي



چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز



پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي



شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق



به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.



او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به



نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود



ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي



من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما



چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي



توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي



معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي



ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم



بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا



به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت"



فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم



اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر



شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف



خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"







تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني



مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.







به من بگو که را دوست مي داري ومن به تو خواهم گفت که چه کسي هستي؟
زنجير عشق





يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را
ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست
تکان داد تا متوقف شود.

اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.

زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .

وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"

و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.

و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.

اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.

نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست

بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.

او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،

درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.

وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.

در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.



من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.

اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.

نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و
يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست
ميشه
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را
دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند
به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين
قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.



ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .



مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام
مي ‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي
جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند
براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.



در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود،
مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا
مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟



مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با
قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .



پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود
را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او
داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.



گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده
شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه،
دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو
انسان هستند.



بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را
به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما
ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين
شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند.



پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟



مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به
سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي
لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي
داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .



مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .


امضا کاربر

----------------------
میزی برای کار ، کاری برای تخت

تختی برای خواب ، خوابی برای جان

جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد

یادی برای سنگ ، این بود زندگی !!


----------------------
یکشنبه 03 دی 1391 - 14:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از amir-admin به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: police /
amir-admin
آفلاین



ارسال‌ها : 841
عضویت: 11 /8 /1391
محل زندگی: گــرگـــان
شناسه یاهو: jazzab.online
تشکرها : 291
تشکر شده : 190
پاسخ : 2 RE داستان کوتاه عاشقانه
(کرگدن ها هم عاشق می شوند))

كرگدن گفت:نه امکان ندارد کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند

دم جنبانک گفت : اما پشته تو می خارد لایچین های پوست تو پر از حشره های
ریز است یکی باید پشت تورا بخاراند یکی بایدحشره های تو را بردارد

كرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من میگویند پوست کلفت

دم جنبانک گفت اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست

كرگدن گفت ولی من که قلب ندارم من فقط پوست دارم

دم جنبانک گفت : اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند

كرگدن گفت: كو كجاست من كه قلب خود را نمي بينم .

دم جنبانک گفت :خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني . ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري

كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.

دم جنبانک گفت :نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه دم جنبانک
را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را
باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني.

كرگدن گفت: خوب اين يعني چي ؟

دم جنبانک گفت :وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي ؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود

كرگدن گفت: اينها كه مي گويي ، يعني چي؟

دم جنبانک گفت :يعني .... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم ....

كرگدن چيزي نگفت . يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت . فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد

اما دم جنبانک پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند

كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد

كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد . اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد

كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است ؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي
پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولو ي پشتم را بخوري؟ دم جنبانک گفت : نه ،
اسم ايت نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اينكه نيازت برطرف مي
شود احساس خوبي داري . يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين
مهمتر است .

كرگدن نفهميد كه دم جنبانک چه مي گويد .

روزها گذشت ، روزها و ماهها و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست
و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت .

يك روز كرگدن به دم جنبانک گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه
دم جنبانک اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي
است ؟

دم جنبانک گفت : نه كافي نيست

كرگدن گفتك درست است كافي نيست . چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم . راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم

دم جنبانک چرخي زد و پرواز كرد و چرخي زد و آواز خواند ، جلوي چشم هاي كرگدن

كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد . اما سير نشد . كرگدن مي خواست همين طور
تماشا كند . با خودش گفت : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانک
قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين . وقتي كرگدن
به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.

كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزيزم من قلبم را ديدم . همان
قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد . حالا چكار كنم؟

دم جنبانک برگشت و اشكهاي كرگدن را ديد آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري

كرگدن گفت: راستي اينكه كرگدني دوست دارد ، دم جنبانک اي را تماشا كند و
وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ دم جنبانک گفت :
يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.

كرگدن گفت : عاشق يعني چه؟

دم جنبانک گفت :يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.

كرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد . اما دوست داشت دم جنبانک باز هم
حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش
بيفتد.

كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود .

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:



من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه دم جنبانک به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ
کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو
تزیین کرده !!! مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب
با گریه به رختخواب رفت و خوابید. فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و
چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به
طرف اون دراز کرده!! مرد تازه یادش اومد که امروز ، روز تولدشه و دختر
کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده. با شرمندگی
دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد. اما در کمال تعجب
دید که جعبه خالیه !!! مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که
هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی !!!». دخترک با تعجب به صورت پدرش
خیره شد و گفت : « اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم
تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی از اون روز
به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هروقت دلتنگ دخترش می
شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت. هدیه کار خودش
رو کرده بود
3- نقل است که: «حضرت داوود (ع) در حال عبور از بياباني، مورچه اي را ديد
که مرتب کارش اين بود که از تپه اي بزرگ، خاک برمي دارد و به جاي ديگري مي
ريزد. از خداوند خواست که از راز اين کار آگاه شود... مورچه به سخن آمد: «
معشوقي دارم که شرط وصل خود را آوردن تمام خاک هاي آن تپه ، در اين محل
قرار داده است! حضرت فرمود: با اين جثه ي کوچک، تو تا کي مي تواني خاک هاي
اين تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل کني، و آيا عمر تو کفايت خواهد کرد؟
مورچه گفت: «همه ي اين ها را مي دانم، ولي خوشم که اگر در راه اين کار
بميرم به عشق محبوبم مرده ام!!»
درويشی قصه زير را تعريف می کرد:



يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.



وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.



در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.



فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.



در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.



مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .



چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:



« اين کار شما تروريسم خالص است! »



نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟



شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:



« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده



نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در



جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند.



جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »


امضا کاربر

----------------------
میزی برای کار ، کاری برای تخت

تختی برای خواب ، خوابی برای جان

جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد

یادی برای سنگ ، این بود زندگی !!


----------------------
یکشنبه 03 دی 1391 - 14:55
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از amir-admin به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: police /
amir-admin
آفلاین



ارسال‌ها : 841
عضویت: 11 /8 /1391
محل زندگی: گــرگـــان
شناسه یاهو: jazzab.online
تشکرها : 291
تشکر شده : 190
پاسخ : 3 RE داستان کوتاه عاشقانه
اون روزها حال و روز خوبي نداشتم مخصوصا از موقعي كه شنيده بودم قلبم داره
يواش يواش پنچر مي شه.دكتر گفته بود اين مشكلت مادرزادي ست و كاريش نميشه
كرد.



درست يكي دو سال قبل از اين قضيه من با او آشنا شدم.يعني از قبل با هم آشنا
بوديم ولي زياد پيش نمي اومد كه همديگر را ببينيم.يه دو سه روزي مي شد كه
او با خانواده اش آمده بودند مسافرت آن هم شهر ما.رابطه خانوادگي ما آنقدر
صميمي بود كه تقريبا هميشه با هم بوديم.از رقص كنار ساحل گرفته تا تفريح
هاي ديگر.اون روز اول تصميم گرفتيم با هم به پارك بريم.من حال خوشي نداشتم
ولي خب خوشحال بودم كه ما با هم هستيم.توي پارك من از چيز هاي زيادي با او
حرف زدم.يه مدت كه قدم زديم من احساس تشنگي كردم و خواستم كه آن طرف پارك
برم تا آب بخورم ولي هنوز دو سه قدم بر نداشته بودم كه يكدفعه دنيا دور سرم
چرخيد و سرم محكم به زمين خورد و بعد از آن صداي فرياد هاي او را مي شنيدم
كه داشت خانواده را خبر مي كرد. من به جز تيركشيدن قلبم چيز ديگري را حس
نمي كردم.



چشمامو كه باز كردم ديدم كه روي تخت بيمارستانم و از پرستار هم فهميدم كه 2
روزي در كما بودم ولي پرستار حاضر نشد بگه مشكل من چي بوده فقط گفت يه
حمله قلبي بوده و چيز مهمي نيست.چند لحظه بعد مادرم به همراه ساير اعضاي
خانواده وارد اتاق شدند و اين صداي هميشگي مادرم بود كه قربان صدقه ام مي
رفت.با همه اهالي خانواده هم سلام احوال پرسي كردم و جالب اين بود كه همگي
يك نوع سوال مي پرسيدند و بنده هم عجالتا يك نوع جواب بيشتر نمي دادم!



از مادرم سراغ او را گرفتم....مادرم نيم نگاهي به بيرون كرد و گفت: بيرون
نشسته با يه دسته گل رز...نميدونم چرا نيومد.به مادرم گفتم:بهش بگين بياد
تو.مادرم گفت:فكر نمي كنم با اصرار ما بياد تو.به مادرم گفتم كه يه قلم و
كاغذ به من بدين من يك چيزي براش مي نويسم....اگر نيومد زياد اصرارش نكنين
شايد دوست نداره ببينه يه آدم 2 روز مرده دوباره زنده شده! مادرم اخمي كرد و
گفت: زبونت رو گاز بگير بچه.



برايش نوشتم....مطلبي را نوشتم كه سالهاي سال بود در خاطرم بود و دوست
داشتم فقط به او بدهم.از همه اهالي خانواده هم خداحافظي كردم و منتظرش شدم
تا بياد.هر لحظه كه ميگذشت شوق دلم بيشتر مي شد و مي دانستم كه بالاخره مي
آيد.





چند لحظه بعد در باز شد...خودش بود با همان دسته گل رز و با همان روسري
آبي.خودم رو جم و جور كردم و دتي هم تو موهام كشيدم.سلام تنها كلمه اي بود
كه از او شنيدم و پس از آن آروم آروم به طرف تخت اومد و گل ها رو روي ميز
كناري تخت گذاشت.منم كه يه كمي دستپاچه شده بودم با من و من سلام كردم و
گفتم:حال شما؟ اميدوارم كه يادداشت منو خونده باشين...او گفت:اگر نخوانده
بودم حالا اينجا نبودم.نگاهي به دور اطرافم انداختم و گفتم:مي تونم يه سوال
از شما بپرسم؟او گفت: خواهش مي كنم. گفتم: مي تونم بپرسم كه چرا نمي
خواستين منو ببينين؟ گفت: هيچي..همنجوري...منتظربودم.با كمي تعجب گفتم:
منتظر چي؟ گفت: منتظر يه فرصت براي گفتن يه راز.اين بار بهش زل زدم و گفتم:
چه رازي؟



يادداشتو بيرون آورد و نگاهي به آن كرد و گفت:همون رازيكه تو اين يادداشت
هست.رازي كه براي اولين بار شما براي من فاش كرديد...راز عشق



دستاشو گرفتم ولی روم نشد چیزی بگم فقط اون لحظه دوتایی به پنجره نگاه کردیم.
خراش عشق

چند سال پيش در يك روز گرم تابستاني در جنوب فلوريدا، پسر كوچكي با عجله
لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره
كلبه نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد.

مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي فرزندش شنا مي كند، مادر وحشت زده به
طرف درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولي ديگر
دير شده بود.

تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را گرفت تا زير آب بكشد.

مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت.

تمساح با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به كودكش آن قدر زياد بود كه نمي گذاشت
او بچه را رها كند. كشاورزي كه در حال عبور از آن حوالي بود، صداي
فريادهاي مادر را شنيد، به طرف آن ها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و
او را كشت.

پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي نسبي بيابد.
پاهايش با آرواره ها تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم
ناخن هاي مادرش مانده بود.

خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد.

پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد، سپس با غرور
بازوهايش را نشان داد و گفت: «اين زخم ها را دوست دارم؛ اينها خراش هاي عشق
مادرم هستند.»
عشق ودیوانگی

در زمانهای قدیم وقتی که هنوز پای شهر به زمین نرسیده بود.فضیلتها وتباهیها دور هم جمع شده بودند

.ذکاوت گفت:بیاید بازی کنیم مثلا قایم موشک

دیوانگی فریاد زد:آره قبوله . من چشم میذارم!(چون کسی نمی خواست دنبال
دیوانگی بگرده همه قبول کردند دیوانگی چشمایش را بست و شروع کرد به شمردن
یک دو سه ....همه به دنبال جایی بودند تا قائم بشوند

نظافت به میان ابرها رفت وهوس به مرکز زمین رهسپار شد.دروغ که میگفت به
اعماق کویر خواهد رفت به اعماق دریا رفت.طعم داخل سیب سرخی رفت حسادت به
داخل یه چاه عمیق رفت

آرام آرام همه پنهان شده بودندودیوانگی همچنان می شمارد.هفتادوسه هفتادوچهار...

اما عشق هنوز جایی پیدا نکرده بود.معطل بود ونمیدانست به کجا برود
تعجبی هم ندارد پنهان کردن عشق خیلی سخت است.دیوانگی داشت به صد می رسید که
عشق پرید وسط یه دسته گل رزوآرام نشست.دیوانگی فریاد زد.دارم میام دارم
میام

همان اول تنبلی را پیدا کرد.تنبلی اصلا تلاشی برای قائم شدن نکرده بود!

بعد نظافت راپیدا کردوخلاصه سپس نوبت به دیگران رسید واما از عشق خبری نبود

دیوانگی خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفته بود آرام درگوش او گفت:عشق
پشت گل رز مخفی شده!دیوانگی با هیجان زیادی یه شاخه از درخت کندوآنرا به
قدرت به داخل گل ها فرو کرد.صدای نالهای بلند شد.عشق از پشت شاخه ها بیرون
آمد.دستهایش را جلوی صورتش گرفته بودواز میان انگشتهایش خون می چکید

شاخه درخت چشمای عشق را کور کرده بود.

دیوانگی که بدجوری ترسیده بود با شرمندگی گفت:حالا من چیکار کنم؟چطور جبران کنم؟

عشق جواب داد:مهم نیست دوست من تو دیگه نمی تونی کاری بکنی.فقط می خوام
ازت خواهش کنم از این به بعد یار من باشی همه جا همراه من باش تا راه را
گم نکنم

واز همان روز تا همیشه عشق ودیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدمهایی عاشق سرک می کشند


امضا کاربر

----------------------
میزی برای کار ، کاری برای تخت

تختی برای خواب ، خوابی برای جان

جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد

یادی برای سنگ ، این بود زندگی !!


----------------------
یکشنبه 03 دی 1391 - 14:56
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از amir-admin به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: police /
amir-admin
آفلاین



ارسال‌ها : 841
عضویت: 11 /8 /1391
محل زندگی: گــرگـــان
شناسه یاهو: jazzab.online
تشکرها : 291
تشکر شده : 190
پاسخ : 4 RE داستان کوتاه عاشقانه
وقتی چمدانش را بست...



وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزیزم، این کار را نکن.

نگفتم: برگرد

و یک بار دیگر به من فرصت بده.

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،

رویم را برگرداندم.

حالا او رفته

و من

تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.

نگفتم: عزیزم متاسفم،

چون من هم مقّصر بودم.

نگفتم: اختلاف‌ها را کنار بگذاریم،

چون تمام آن‌چه می‌خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده‌ای،

من آن را سد نخواهم کرد.

حالا او رفته

و من

تمام چیزهایی را که نگفتم، می‌شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم

نگفتم‌: اگر تو نباشی

زندگی‌ام بی‌معنی خواهد بود.

فکر می‌کردم از تمامی آن بازی‌ها خلاص خواهم شد.

اما حالا، تنها کاری که می‌کنم

گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

نگفتم: بارانی‌ات را درآر…

قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم.

نگفتم: جاده بیرون خانه

طولانی و خلوت و بی‌انتهاست.

گفتم: خدانگهدار، موفق باشی،

خدا به همراهت.

او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.

.

.

.


امضا کاربر

----------------------
میزی برای کار ، کاری برای تخت

تختی برای خواب ، خوابی برای جان

جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد

یادی برای سنگ ، این بود زندگی !!


----------------------
یکشنبه 03 دی 1391 - 14:57
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از amir-admin به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: police /
amir-admin
آفلاین



ارسال‌ها : 841
عضویت: 11 /8 /1391
محل زندگی: گــرگـــان
شناسه یاهو: jazzab.online
تشکرها : 291
تشکر شده : 190
پاسخ : 5 RE داستان کوتاه عاشقانه
وقتی چمدانش را بست...



وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزیزم، این کار را نکن.

نگفتم: برگرد

و یک بار دیگر به من فرصت بده.

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،

رویم را برگرداندم.

حالا او رفته

و من

تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.

نگفتم: عزیزم متاسفم،

چون من هم مقّصر بودم.

نگفتم: اختلاف‌ها را کنار بگذاریم،

چون تمام آن‌چه می‌خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است.

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده‌ای،

من آن را سد نخواهم کرد.

حالا او رفته

و من

تمام چیزهایی را که نگفتم، می‌شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم

نگفتم‌: اگر تو نباشی

زندگی‌ام بی‌معنی خواهد بود.

فکر می‌کردم از تمامی آن بازی‌ها خلاص خواهم شد.

اما حالا، تنها کاری که می‌کنم

گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

نگفتم: بارانی‌ات را درآر…

قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم.

نگفتم: جاده بیرون خانه

طولانی و خلوت و بی‌انتهاست.

گفتم: خدانگهدار، موفق باشی،

خدا به همراهت.

او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم.

.

.

.


امضا کاربر

----------------------
میزی برای کار ، کاری برای تخت

تختی برای خواب ، خوابی برای جان

جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد

یادی برای سنگ ، این بود زندگی !!


----------------------
یکشنبه 03 دی 1391 - 14:57
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از amir-admin به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: police /
amir-admin
آفلاین



ارسال‌ها : 841
عضویت: 11 /8 /1391
محل زندگی: گــرگـــان
شناسه یاهو: jazzab.online
تشکرها : 291
تشکر شده : 190
پاسخ : 6 RE داستان کوتاه عاشقانه




دو تائی نشسته بودند لب يک تخته سنگ، رو به دريا.

الياس گفت: نگاه کن خورشيد داره در می ياد، می بينی؟

- نه نمی بينم!

- برا اين نمی بينی که داری گريه می کنی! گريه نکن! نگا کن، می بينی!

- اين که گريه نيس، بارونه!

- نخير پس چرا فقط رو تو می باره؟!

- نگا کن رو تو ام هس!

- بذا خورشيد درآد تا ببينم.

- کوش پس؟

- چی؟

- خورشيدی که می گی!

- الان در می ياد.

- الياس! می دونی چقدر وقته نشستيم اينجا؟

- فکر کنم از ديروز تا حالا، نه؟

- نه نه خيلی بيشتره! خيلی، يادت نيس؟

- يعنی می خوای بگی بيشتر از يه روزه؟! خب دو روز، نه يه هفته، اصلاً هرچقدر تو بگی! مهم اينه که خورشيد داره درمی ياد، نگاه کن!

- دارم نگات می کنم! وقتی تو هی می گی نگا کن حواسم پرت می شه!

- خب حالا ناراحت نشو! بگو چند وقته من و تو اينجا نشستيم و زل زديم به هم عزيزم؟

- تو نمی خوای قبول کنی، ما از همون روز اولی که خورشيد در اومد اينجائيم، چرا همه چی خيلی زود يادت می ره؟!

- آخه چطوری می شه ما از روز اولی که خورشيد در اومد اينجا نشسته باشيم؟! عمر خورشيد که خيلی بيشتره!

- می دونم ولی من از وقتی که خودم خورشيدو ديدم قبول دارم، به قبلش کاری ندارم.

- يعنی قبل از ما عشق نبوده؟

- نه که نبوده.

- شايدم تو راس بگی.

- معلومه که راس می گم.

- آره!

- ...

- ...

- الياس!

- بعله؟!

- الياس؟

- جانم؟!

- الياس؟

- جانم! جانم! جانم! حرفتو بزن هی نگو الياس!

- آخه دوس دارم بهم بگی جانم!

- صدتا بت می گم جانم! حالا بگو!

- تو می دونی ما برا چی اينجا نشستيم؟

- نمی دونم، تو خودت بگو!

- ما برا اين نشستيم اينجا که به هم برسيم.

- بگو به وصال هم برسيم.

- پس چرا نمی رسيم؟

- بهت که گفتم اول بايد قصرمونو بسازيم بعد.

- کی اين قصر تو تموم می شه پس؟

- غصه نخور، هر وقت خورشيد در اومد تموم می شه، نگا کن خورشيد داره در می ياد!

- تو می بينی خورشيدو؟

- من؟ نه، من فقط خورشيدو حس می کنم.

- منو چی؟ حسم می کنی؟

- آره بابا!

- دروغ می گی!

- نه به خدا قشنگ دارم حِسِتِ می کنم.

- پس چرا من متوجه نمی شم؟

- برا اينکه وقتی آدم يکی يو دوس داره اونقدر تو خودش اونو جا می ده که
ديگه غير از اون چيز ديگه ای رو حس نمی کنه عزيزم با قلب اون نفس می زنه.

- ولی من دوس دارم هم حس بشم، هم حس کنم، هم بشنوم!

- باشه، بذا خورشيد درآد!

- پس چرا خورشيد در نمی اد؟

- در اومده عزيزم نگا کن!

- من که نمی بينمش!

- برا اينکه تو رو به خورشيد نگا نمی کنی، داری منو نگا می کنی، خورشيد اونوره، جائی که خودت نشستی، نه جائی که من نشستم.

- نه، دوس دارم خورشيد خودمو نگا کنم.

- ده همين کارو کردی که چشات کم سو شد.

- مهم نيس! حتی اگه کورم بشم مهم نيس، نگات می کنم!

- ولی مهمه!

- مهم نيس!

- هس!

- نيس!

- هس!

- با من لج نکن الياس می گم مهم نيس، چشم خودمه می خوام کورشه، تا ياد تو توش بمونه!

- اونا چشای منم هس.

- پس چرا وقتی من گريه می کنم از اونا اشک در نمی ياد؟

- آخه خشک شده ديگه!

- ...

- ...

- الياس تو چقدر منو دوس داری؟

- قد خورشيد!

- يعنی قد خودم؟

- نه قد خورشيد.

- ...

- اِه پس چرا داری گريه می کنی؟

- برا اينکه تو خورشيدو بيشتر از من دوس داری بی وفا!

- نه به خدا! خورشيدو برا اين دوس دارم که می تونم باش تورو ببينم.

- قسم نخور! تو دروغم که بگی برا من عين راسه.

- هرچی تو بگی!

- ديدی الياس، حق با من بود؟! تو خورشيدو بهونه کردی که از زير بار دوس داشتن در بری!

- نه به خدا! من دوست دارم!

- قد من که نداری! داری؟

- خب، آره ديگه!

- اگه قد من، منو دوس داشتی تا حالا هزار باره مرده بود!

- حالام مردم!

- برا من که نمردی!

- من تو تو نيست شدم خره!

- راس می گی! من خرم که بيشتر از اين نمی تونم تو رو دوس داشته باشم!

- ...

- ...

- ...

- نمی خوای ديگه بريم؟

- کجا بريم؟

- بريم تو قصرمون ديگه!

- گفتم صبر کن تا خورشيد در بياد بعد.

- پس چرا در نمی ياد؟

- داره در می ياد يه دقه صبر کن!

- من ديگه صبر ندارم الياس! تو همه اش همينو می گی!

- آدم که تا خورشيد در نياد جائی نمی تونه بره! راهشو گم می کنه تو تاريکی.

- تو يه بار می گی در اومده يه بار می گی در نيومده!

- نه در اومده ولی نصفش پشت کوها جامونده.

- پشت کدوم کوها الياس؟

- پيدا نيس که!

- چرا؟

- برا اينکه خيلی دوره.

- برو کمکش کن زودتر در بياد ببينيمش تا ببينمت!

- تو که می دونی از بس نشستم اينجا پاهام ديگه جون نداره.

- می گم نکنه الياس من و تو هم بشيم شکل اون پير زن پيرمرده که با لباس عروسيشون تو قاب عکس موندن، يادت هس؟

- آره، ولی ما هنوز خيلی مونده تا به سن اونا برسيم عزيزم.

- اين قدر که تو دس دس می کنی عمرمون از اونام بيشتر می شه!

- من تا آخرشم که شده صبر می کنم عزيزم!

- پس چرا صبر نکری منم کورشم.

- من صبر کردم به خدا عزيزم!

- اينقد به من نگو عزيزم! من مگه عزيز توام؟! من عزيز الياسم!

- خب منم الياسم ديگه!

- پس چرا نصفت ام پيشم نيس؟

- من تو خودم جا موندم عزيزم.

- نصفه تم برام بسه

- راس می گی؟

- حتی يه نوک انگشتتم برام بسه، قد سر سوزن! همين قدر که بو تورو بده

- پس گريه نکن! چشات کور می شه ها!

- باشه!

- ...

- ...

- چرا همه جا سياس؟

- خودت گفتی بايد صبر کنيم تا خورشيد درآد!

- پس بشينيم تا خورشيد درآد، هان؟!

- باشه، ولی الياس می گم چرا ديگه صدا دريا رو نمی شنوم؟

- آره راس می گی آ منم نمی شنوم.

- نکنه کر شديم؟!

- نه، دريا از اينجا رفته!

- کجا می تونه رفته باشه الياس؟

- چه می دونم شايد برگشته رفته پيش بچه هاش.

- کدوم بچه هاش؟

- رودخونه ها و جوبا ديگه!

- چرا حرفای خنده دار می زنی؟

- برا اينکه تو رو بخندونم خوشحال شی!

- من که ديگه يادم نمی ياد خوشحالی چه رنگی بود.

- آبی بود.

- آبی؟!

- آره!

- آبی چه رنگيه؟

- رنگ آسمون ديگه!

- يعنی سياس؟

- آسمون که سيا نمی شه.

- چرا نمی شه، پس شبا چطوريه که آسمون سيا می شه؟!

- اون مال وقتيه که خورشيد نباشه.

- حالام که نيس!

- چرا هس!

- نيس!

- هس!

- نيس!

- هس!

- نيس!

- می گم نيس، بگو خب!

- خب نيس! اصلن هيچی نيس! حالا راحت شدی؟!

- تو پير شدی الياس، برا همين زور می گی!

- ولی تو روز به روز جوون تر می شی برا همين عاشق حرف زوری!

- من عاشق توام نه حرفات، برا همين هيچوقت برام پير نمی شی.

- توکه آخه خيلی وقته منو نديدی!

- برا همين از بس گريه کردم دارم خودمم پير می شم!

- نه نمی شی، صبر کن قصرمو بسازم!

- می ترسم از قصرت!

- چرا؟

- می ترسم بريم تو قصرت، عين يه گورِ گود من اون تو گم شم!

- اونوقت من از غصه دق می کنم!

- مثل حالا که گم شديم پشت کوها؟!

- آره!

- ...

- ...

- می گم الياس! تو می دونی چرا عشق گناهه؟!

- نه نمی دونم، مگه گناهه؟

- آره گناهه!

- چرا؟

- برا اينکه خيلی عذاب داره!

- راسی؟

- آره، هيچ وقتم بخشيده نمی شه! برا همينه که الان داريم تو آتيش عشق کباب می شيم!

- پس چرا بازم داری گريه می کنی؟

- برا اينکه عين بارون آتيششو خاموش کنم.

- چرا؟

- آخه من به جا تو ام عاشقم الياس!


امضا کاربر

----------------------
میزی برای کار ، کاری برای تخت

تختی برای خواب ، خوابی برای جان

جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد

یادی برای سنگ ، این بود زندگی !!


----------------------
یکشنبه 03 دی 1391 - 14:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از amir-admin به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: police /
amir-admin
آفلاین



ارسال‌ها : 841
عضویت: 11 /8 /1391
محل زندگی: گــرگـــان
شناسه یاهو: jazzab.online
تشکرها : 291
تشکر شده : 190
پاسخ : 7 RE داستان کوتاه عاشقانه




دو تائی نشسته بودند لب يک تخته سنگ، رو به دريا.

الياس گفت: نگاه کن خورشيد داره در می ياد، می بينی؟

- نه نمی بينم!

- برا اين نمی بينی که داری گريه می کنی! گريه نکن! نگا کن، می بينی!

- اين که گريه نيس، بارونه!

- نخير پس چرا فقط رو تو می باره؟!

- نگا کن رو تو ام هس!

- بذا خورشيد درآد تا ببينم.

- کوش پس؟

- چی؟

- خورشيدی که می گی!

- الان در می ياد.

- الياس! می دونی چقدر وقته نشستيم اينجا؟

- فکر کنم از ديروز تا حالا، نه؟

- نه نه خيلی بيشتره! خيلی، يادت نيس؟

- يعنی می خوای بگی بيشتر از يه روزه؟! خب دو روز، نه يه هفته، اصلاً هرچقدر تو بگی! مهم اينه که خورشيد داره درمی ياد، نگاه کن!

- دارم نگات می کنم! وقتی تو هی می گی نگا کن حواسم پرت می شه!

- خب حالا ناراحت نشو! بگو چند وقته من و تو اينجا نشستيم و زل زديم به هم عزيزم؟

- تو نمی خوای قبول کنی، ما از همون روز اولی که خورشيد در اومد اينجائيم، چرا همه چی خيلی زود يادت می ره؟!

- آخه چطوری می شه ما از روز اولی که خورشيد در اومد اينجا نشسته باشيم؟! عمر خورشيد که خيلی بيشتره!

- می دونم ولی من از وقتی که خودم خورشيدو ديدم قبول دارم، به قبلش کاری ندارم.

- يعنی قبل از ما عشق نبوده؟

- نه که نبوده.

- شايدم تو راس بگی.

- معلومه که راس می گم.

- آره!

- ...

- ...

- الياس!

- بعله؟!

- الياس؟

- جانم؟!

- الياس؟

- جانم! جانم! جانم! حرفتو بزن هی نگو الياس!

- آخه دوس دارم بهم بگی جانم!

- صدتا بت می گم جانم! حالا بگو!

- تو می دونی ما برا چی اينجا نشستيم؟

- نمی دونم، تو خودت بگو!

- ما برا اين نشستيم اينجا که به هم برسيم.

- بگو به وصال هم برسيم.

- پس چرا نمی رسيم؟

- بهت که گفتم اول بايد قصرمونو بسازيم بعد.

- کی اين قصر تو تموم می شه پس؟

- غصه نخور، هر وقت خورشيد در اومد تموم می شه، نگا کن خورشيد داره در می ياد!

- تو می بينی خورشيدو؟

- من؟ نه، من فقط خورشيدو حس می کنم.

- منو چی؟ حسم می کنی؟

- آره بابا!

- دروغ می گی!

- نه به خدا قشنگ دارم حِسِتِ می کنم.

- پس چرا من متوجه نمی شم؟

- برا اينکه وقتی آدم يکی يو دوس داره اونقدر تو خودش اونو جا می ده که
ديگه غير از اون چيز ديگه ای رو حس نمی کنه عزيزم با قلب اون نفس می زنه.

- ولی من دوس دارم هم حس بشم، هم حس کنم، هم بشنوم!

- باشه، بذا خورشيد درآد!

- پس چرا خورشيد در نمی اد؟

- در اومده عزيزم نگا کن!

- من که نمی بينمش!

- برا اينکه تو رو به خورشيد نگا نمی کنی، داری منو نگا می کنی، خورشيد اونوره، جائی که خودت نشستی، نه جائی که من نشستم.

- نه، دوس دارم خورشيد خودمو نگا کنم.

- ده همين کارو کردی که چشات کم سو شد.

- مهم نيس! حتی اگه کورم بشم مهم نيس، نگات می کنم!

- ولی مهمه!

- مهم نيس!

- هس!

- نيس!

- هس!

- با من لج نکن الياس می گم مهم نيس، چشم خودمه می خوام کورشه، تا ياد تو توش بمونه!

- اونا چشای منم هس.

- پس چرا وقتی من گريه می کنم از اونا اشک در نمی ياد؟

- آخه خشک شده ديگه!

- ...

- ...

- الياس تو چقدر منو دوس داری؟

- قد خورشيد!

- يعنی قد خودم؟

- نه قد خورشيد.

- ...

- اِه پس چرا داری گريه می کنی؟

- برا اينکه تو خورشيدو بيشتر از من دوس داری بی وفا!

- نه به خدا! خورشيدو برا اين دوس دارم که می تونم باش تورو ببينم.

- قسم نخور! تو دروغم که بگی برا من عين راسه.

- هرچی تو بگی!

- ديدی الياس، حق با من بود؟! تو خورشيدو بهونه کردی که از زير بار دوس داشتن در بری!

- نه به خدا! من دوست دارم!

- قد من که نداری! داری؟

- خب، آره ديگه!

- اگه قد من، منو دوس داشتی تا حالا هزار باره مرده بود!

- حالام مردم!

- برا من که نمردی!

- من تو تو نيست شدم خره!

- راس می گی! من خرم که بيشتر از اين نمی تونم تو رو دوس داشته باشم!

- ...

- ...

- ...

- نمی خوای ديگه بريم؟

- کجا بريم؟

- بريم تو قصرمون ديگه!

- گفتم صبر کن تا خورشيد در بياد بعد.

- پس چرا در نمی ياد؟

- داره در می ياد يه دقه صبر کن!

- من ديگه صبر ندارم الياس! تو همه اش همينو می گی!

- آدم که تا خورشيد در نياد جائی نمی تونه بره! راهشو گم می کنه تو تاريکی.

- تو يه بار می گی در اومده يه بار می گی در نيومده!

- نه در اومده ولی نصفش پشت کوها جامونده.

- پشت کدوم کوها الياس؟

- پيدا نيس که!

- چرا؟

- برا اينکه خيلی دوره.

- برو کمکش کن زودتر در بياد ببينيمش تا ببينمت!

- تو که می دونی از بس نشستم اينجا پاهام ديگه جون نداره.

- می گم نکنه الياس من و تو هم بشيم شکل اون پير زن پيرمرده که با لباس عروسيشون تو قاب عکس موندن، يادت هس؟

- آره، ولی ما هنوز خيلی مونده تا به سن اونا برسيم عزيزم.

- اين قدر که تو دس دس می کنی عمرمون از اونام بيشتر می شه!

- من تا آخرشم که شده صبر می کنم عزيزم!

- پس چرا صبر نکری منم کورشم.

- من صبر کردم به خدا عزيزم!

- اينقد به من نگو عزيزم! من مگه عزيز توام؟! من عزيز الياسم!

- خب منم الياسم ديگه!

- پس چرا نصفت ام پيشم نيس؟

- من تو خودم جا موندم عزيزم.

- نصفه تم برام بسه

- راس می گی؟

- حتی يه نوک انگشتتم برام بسه، قد سر سوزن! همين قدر که بو تورو بده

- پس گريه نکن! چشات کور می شه ها!

- باشه!

- ...

- ...

- چرا همه جا سياس؟

- خودت گفتی بايد صبر کنيم تا خورشيد درآد!

- پس بشينيم تا خورشيد درآد، هان؟!

- باشه، ولی الياس می گم چرا ديگه صدا دريا رو نمی شنوم؟

- آره راس می گی آ منم نمی شنوم.

- نکنه کر شديم؟!

- نه، دريا از اينجا رفته!

- کجا می تونه رفته باشه الياس؟

- چه می دونم شايد برگشته رفته پيش بچه هاش.

- کدوم بچه هاش؟

- رودخونه ها و جوبا ديگه!

- چرا حرفای خنده دار می زنی؟

- برا اينکه تو رو بخندونم خوشحال شی!

- من که ديگه يادم نمی ياد خوشحالی چه رنگی بود.

- آبی بود.

- آبی؟!

- آره!

- آبی چه رنگيه؟

- رنگ آسمون ديگه!

- يعنی سياس؟

- آسمون که سيا نمی شه.

- چرا نمی شه، پس شبا چطوريه که آسمون سيا می شه؟!

- اون مال وقتيه که خورشيد نباشه.

- حالام که نيس!

- چرا هس!

- نيس!

- هس!

- نيس!

- هس!

- نيس!

- می گم نيس، بگو خب!

- خب نيس! اصلن هيچی نيس! حالا راحت شدی؟!

- تو پير شدی الياس، برا همين زور می گی!

- ولی تو روز به روز جوون تر می شی برا همين عاشق حرف زوری!

- من عاشق توام نه حرفات، برا همين هيچوقت برام پير نمی شی.

- توکه آخه خيلی وقته منو نديدی!

- برا همين از بس گريه کردم دارم خودمم پير می شم!

- نه نمی شی، صبر کن قصرمو بسازم!

- می ترسم از قصرت!

- چرا؟

- می ترسم بريم تو قصرت، عين يه گورِ گود من اون تو گم شم!

- اونوقت من از غصه دق می کنم!

- مثل حالا که گم شديم پشت کوها؟!

- آره!

- ...

- ...

- می گم الياس! تو می دونی چرا عشق گناهه؟!

- نه نمی دونم، مگه گناهه؟

- آره گناهه!

- چرا؟

- برا اينکه خيلی عذاب داره!

- راسی؟

- آره، هيچ وقتم بخشيده نمی شه! برا همينه که الان داريم تو آتيش عشق کباب می شيم!

- پس چرا بازم داری گريه می کنی؟

- برا اينکه عين بارون آتيششو خاموش کنم.

- چرا؟

- آخه من به جا تو ام عاشقم الياس!


امضا کاربر

----------------------
میزی برای کار ، کاری برای تخت

تختی برای خواب ، خوابی برای جان

جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد

یادی برای سنگ ، این بود زندگی !!


----------------------
یکشنبه 03 دی 1391 - 14:58
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
amir-admin
آفلاین



ارسال‌ها : 841
عضویت: 11 /8 /1391
محل زندگی: گــرگـــان
شناسه یاهو: jazzab.online
تشکرها : 291
تشکر شده : 190
پاسخ : 8 RE داستان کوتاه عاشقانه
عروسک بافتنی

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به
طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند
وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای
کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم
چیزی نپرسد

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن
به بستر بیماری افتاد وپزشکان از او قطع امید کردند.در حالی که با یکدیگر
امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردونزد همسرش برد

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش
بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز
کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد
دراین باره از همسرش سوال نمود.

پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که
راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت
که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو
عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او
رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه
پول چطور؟پس اینها ازکجا آمده؟

پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام


امضا کاربر

----------------------
میزی برای کار ، کاری برای تخت

تختی برای خواب ، خوابی برای جان

جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد

یادی برای سنگ ، این بود زندگی !!


----------------------
یکشنبه 03 دی 1391 - 14:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
amir-admin
آفلاین



ارسال‌ها : 841
عضویت: 11 /8 /1391
محل زندگی: گــرگـــان
شناسه یاهو: jazzab.online
تشکرها : 291
تشکر شده : 190
پاسخ : 9 RE داستان کوتاه عاشقانه
به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری

و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی

چون زمانی که از دستش بدی

مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی

اون دیگر صدایت را نخواهد شنید


امضا کاربر

----------------------
میزی برای کار ، کاری برای تخت

تختی برای خواب ، خوابی برای جان

جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد

یادی برای سنگ ، این بود زندگی !!


----------------------
یکشنبه 03 دی 1391 - 15:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
amir-admin
آفلاین



ارسال‌ها : 841
عضویت: 11 /8 /1391
محل زندگی: گــرگـــان
شناسه یاهو: jazzab.online
تشکرها : 291
تشکر شده : 190
پاسخ : 11 RE داستان کوتاه عاشقانه
تک درختي تنها توي يک جنگل تاريک و سياه از غم و درد به خود ميپيچيد.

از خودش ميپرسيد که چرا اينقدر تنهايم؟! که چرا هيچ دلي با من نيست؟ که چرا
نيست دلي نگران من و تنهايي من؟ چه شود گر که دگر قد نکشم؟ چه شود اگر که
من توي جنگل نباشم؟آنقدر گفت و گريست که شکست و آرام روي يک نهر روان ساخت
پلي...

چقدر زيبا بود !چقدر مستحکم....

و درخت تنها عشق را پيدا کرد.

عشق را در بهار بايد جست. در گردش پروانه به دور يک گل، در ذوب شدن يخ با
دست نوازشگر نور و خورشيد ، درميان سفر چلچله ها، درميان قطرات باران، در
ميان وزش باد و غرش ابر و طوفان

عشق را بايد جست روي يک نهر روان که درختي روي آن ساخته پل

... و درخت تنها عشق را پيدا کرد

عشق يعني ايثار، عشق يعني گذشتن از خود، از بود و نبود

عشق يعني درختي بيجان روي يک نهر روان

عشق يعني يک بغل دلواپسي گم شدن در انتهاي بي کسي


امضا کاربر

----------------------
میزی برای کار ، کاری برای تخت

تختی برای خواب ، خوابی برای جان

جانی برای مرگ ، مرگی برای یاد

یادی برای سنگ ، این بود زندگی !!


----------------------
یکشنبه 03 دی 1391 - 15:01
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر

برای نمایش پاسخ جدید نیازی به رفرش صفحه نیست روی تازه سازی پاسخ ها کلیک کنید !



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :